شنبه 5 آبان ماه سال 1386 ساعت 00:17 AM
این هم یه شعر زیبا از خانم سیمین خلیلی که اینجا میذارم
دلم گرفته بود گفتم این شعر رو بذارم .....خیلی قشنگه.....
شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و اتش نگاهش یعنی تماشا ندارد
رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد
با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم
تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد
بر چهره سرد و خشکش پیدا خوط ملال است
گویا که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد
گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او
پندش دهم مادرانه -گیرم که پروا ندارد
رو می کنم سوی او باز تا گفت و گو سازم اغاز
رفت است و خالی است جایش مردی که یک پا ندارد

اخه نمیشه که همیشه طنز بنویسیم.....نظر یادتون نره ها
ممنون از همه شما و کسی که خیلی دوستش دارم........شوریده





