خوب گفتم یک کم هم عبید زاکانی شویم و داستان موش و گربه ایشان را به داستان شیر و خر
بازنمایی کنیم..........این شعر رو هم توی کافی نت گفتم ...........در ضمن نظر یادتون نره ها
ای خواننده این شعرانا*******داستان خر و گرگ بر خوانا
داستانی که بود تا اخر*****مظهر عشق و صفا خندانا
بی جاخرکی بود در صحرا*****یونجه و اب وعلف چندانا
از صوت عر عرش شد بلبل*****ساکت که نبودنش سامانا
پردیس و عشق او در صحرا****اصطبل و طویله اش زندانا
روزی ز هوای پاک صحرا*****زد زیر صدا و عر عر و شادانا
مستی بنمود چون بسیار****یاوه چه بسا بگفتی و حیرانا
می گفت که شیر بُود موش*****ببر و گرگی ز بَرم موشانا
می خورم ببر و علف از ته دل *****تا شود این شکمم سیرانا
من خرم نه که خر بل سلطان*****شیر بود از دستم پریشانا
بسیار یاوه چون بگفتی او****خبر از پشت بیشه نبود اهانا
بشنید شیر لاف ان احمق*****نعره بزدی و شدی غرانا
ناگه به خود امدش ان بد بخت*****ازغرش و اه ان شاهانا
لرزید چو بید و عر عر افتاد*****زان لب که همیشه اش خندانا
گشت یک لغمه چپ بیچاره****رفت و شد در شکم سلطانا
-------------------------------------------
اری که بُود عاقبت یک مغرور******از پای دراید چو به نیش زنبور
از خود بزداییم و شویم ما یک دل****با هم بشویم دوست نشاید معذور
به نظر خودم خیلی قشنگ در نیومد .......ولی دیگه ........شوریده






