سلام
یکی از دوستان ما که مطلع شدیم از همسرش جدا شده و خیلی ناراحت بود
من هم ناراحت شدم
......گفت یه شعر براش بگم من هم طبق معمول گفتیم باشه
گشتی جدا ای رفیقم از همسر و مادر او
عیبی ندارد عزیزم باشد غم اخر تو
گفتی کشیدم چه زخمها از دست مادر عیالم
گفتی که خوردی چه فحشها بر که بباید بنالم
گفتی که وحشی چو می شد دیگر نبودت مجالی
پوستی نماند بر تن تو از بس که زد مشت و مالی
گفتی که این زن ندارد مهر و محبت برایت
دادی زدی و فغانی گفتی جدایی نهایت
اشک تو و او بدیدم داغ جدایی شنیدم
گفتی دگر چاره ای نیست بنگر که دیگر بریدم
گفتی که گر روی خوب است باطن ز ریشه خراب است
دیگر ندارم تحمل با او عوالم سراب است
گفتی کنون گشتی راحت از دست مادر عیالت
گفتم که یادی بیاور از ان زمان در خیالت
ان روز که تب کرده بودی مادر زنت سوپ جو داد
گفتی که به به لذیذ است سوپش شفای مرا باد
یادت بیاور که وقتی عاشق شدی و گرفتار
قلبی شکسته برایش بردی و گفتی نگه دار

ای دوست خوب و گرامی از دست بدادی نگینی
شوریده از این جدایی شعریی سرایید ثمینی* ثمینی: گرانبها







