یکشنبه 4 آذر ماه سال 1386 ساعت 5:10 PM

قلبم شکست و این اتش بر دل سرد من داغی
سوزش و سازش ار این است نمانده بر دلم تابی
شمع محفلی بودم نور مجلسی بودم
تاب ابروی ساقی بر دلم نشست اهی
مست و لا یعقل و مجنون در هوای اهویی
بر دلم زدم نامش ای اسیر مهتابی
این جگر چرا پاره است ان یکی چرا زار است
این چنین چرا گشتم بی کسی و بی یاری
بر دلم زدم این داغ ای خدا تو شاهد باش
در سرای خوب رویان یاوری نشد کاری
جان شوریده بر لب گشت ساقیا از ان می ده
تا خورم که مستی را به زخوبان که یارایی






